خاک بلعیده مرگ ما را
گفتم برم آب بیارم؟ گفت با زبونت پسر.
قرار است شب حرکت کنم.
پیرزن در اتاق را محکم میبست که مزاحم کشف و شهودهای من نشود.
.من دارم تو رویاهام غلت میزنم