عرشیا ارژن
1404.06.10
اذان را که سر دادند،
همه جهیدن به اقامه نماز.
من حال نداشتم.
نمازخانه یک نفر کم داشت
و آن یک نفر
من بودم.
روی تخت جمع شدم،
بلند نشدم.
فرمانده آمد داخل اتاق.
مرا دید
که با تخمهایم ور میروم.
با اردنگی
من را از تخت جدا کرد.
گوشم را گرفت
کشید
برد
تا سالن غذاخوری.
کف سالن
چرک بسته بود.
گفت تمیزش کن.
گفتم تِی نیست قربان.
گفت با تِی که نه، درازکش.
گفتم،
بسمالله رو لباسم.
گناهش به گردن شما؟
اسم خدا را
از لباسم کند.
دراز کشیدم
و تِی شدم.
با شکم
شیرجه زنان
کف را تِی کشیدم.
گفت هنوز کثیفه.
خیسش کن.
گفتم برم آب بیارم؟
گفت با زبونت پسر.
زمین را لیس میزدم
و زمین
تمام نمیشد.
شصت کیلو بودم
و هر متر مربع
یک کیلو
به من اضافه میکرد.
سالن چهارصد متر مربع بود.
شصت و یک
شصت و دو
شصت و سه
…
چهارصد و شصت کیلو.
هرچه لیس میزدم،
گرسنهتر میشدم.
پادگان را خوردم
سیر نشدم.
تهران را خوردم
و بعد شهر به شهر،
کشور به کشور،
گشودم خودم را
تا زمین.
زمین را لیس زدم
و کره زمین شدم.
من کرهی زمین شدم
چون نماز نخوانده بودم.
گفتم خدایا،
از سر تقصیرهایم بگذر.


