عرشیا ارژن
1404.8.7
دوستِ من
قرار است شب حرکت کنم. میلهگرد ها را بار نیسان میکنم. دوستِ من را دار زدند. میلگرد ها را با همان طناب به بار بند میبندم. تو راه بنزین تمام میکنم. طناب دار آبی میشود. از داخل طناب یه روح بیرون میآید. ماشین را هل میدهد و به راه میفتیم.
روح: کجا میخواید بری؟
من: سر خاکت
روح: پس چرا انقدر عجله داری؟
من: تا قبل اذان باید درت بیاریم. وگرنه جنازت رو خوراک سگها میکنن.
روح: من به جسم نیازی ندارم.
من: پس پر بکش و برو.
روح رفت. استارت زدم. ماشین بدون روح و بنزین راه افتاد. بالا سر قبرت میایستم. نگاهت میکنم. بیل را از ماشین آوردم. نبش قبر میکنم. جنازت سالمتر از زمان تولدت شده. جنازهات را بیرون میآورم و تمیزت میکنم. روحت را صدا میکنم. نمیآید. اذان را پخش کردند. صد ها سگ ما را دوره کردند. پارس دسته جمعی سر میدهند. دوتایی در قبر میافتیم. تو را بردند. سگها میلگرد ها را بالا سرم میچینند. شروع به ساختن مقبره میکنند. من مقبره دار شدم. اولین نفری که در این قبرستان مقبره دارد.


