1404/06/08
تو میروی
گم میشوی
مثلِ ظهر در زمستان
تو گم میشوی
چونان کودکیام
به آن که میاندیشم
به مرگ میاندیشم
مثلِ چیزی گم شده
تو ظهر بودی
ظهری از دی ماه
تبی سفید در آسمان
یا قهقههی برف بر خیابانِ ارواح
به اضافهی امتحاناتِ پایان ترم
یعنی راهِ مرگ
تو ظهر بودی و مرگ
چون غباری از زمستان در گوشهای درخت
که میگفتند
از رفتارِ تو
با هروئینِ تیره، دوای ارومیه
و مرگ
که درجا
در رگهایت
گرم میشد
چون ستونی از فیلهای سفید و سیاه
سنگین میشد
كلماتت
چون لنگرِ برف
بر حرفِ خورشید
تو ظهرِ امتحان بودی
و مرگ همه جا به دنبالت
چون پروانههایی که میپرند از روی دریا و رویا
همه جا با تو
مرگ در تاکسیهای گذری
مرگ در خندهی ساقیها
آن روزها
عریان میشدی از تمامی نامها
تا سرانجام
سایهای همراه
در ظلماتِ ظهرِ زاغ
گفته بودی:
«هی شهریار
راستی فکر کردهای
اگر اودیسه باشی
یعنی تمامِ یارانت را
از دست خواهی داد
اینک من
مردِ مُرده
ترکهای از درختِ گیلاس در دست
که میخوانَد آهسته
در گوشم
عابرِ تالارهای برگهای خشک
اینک من
خفته در صدای باران
صبح
خورشید بیاید بالا
از برای نانِ گرمم
شب
آتشِ ستارهاش را تقدیم کند
برای سیگارم»
میدانم هیچ چیزی چنان آسان نیست
که میگویی
تو در ساختمانها
بالا میدوی از پلهها
تا شاید بعدها
که بخوابد
سیل فراموشی
از میان استخوانهای تمساح و
پوستهای طلاییِ مار
که مثالِ روزهای گذشته باشند
باز کنی راهی برای خویش
به جرنگ جرنگ کلیدها و سکهها در جیبها
من فکر میکنم به تو
مثلِ ظهری در زمستان
من ماری هستم مثالِ آفتابِ صحرا
تو نوری هستی سرخورده
پائیز هستی اما افتاده از پا
برقی هستی از نقرهی ماه
که بیرون افتاده باشد
از میان پستانهای ماه
به خورشیدی که بِجوشد سیاه
در رگهای تاک
در شرابی که سر بکوبد به خاک
و خونِ خانمِ انگور
گرم در چشمهای افعی
و گردبادِ جنونش در منظرِ تو
به آسمان بر آوَرَد
صدایی از استخوانهای مرطوبِ ماه
به رنگِ برفِ شکسته
پشتِ پلکهای پشتِ شیشه
بعد حرفی از دهانِ تو
رسید به دهانِ من
و خندهای که نه از آنِ دیو بود نه خدا
احساس کردم سرمای سایه را
که گیر میکند بینِ لبها
سینهای سایه
زیر لباسهایمان
صدایت زدم که غروب
روی کفشهایت نشسته بود
اما تنها
کشتیها آمدند و کشتیها
آمدند برای بُردَنِ نامِ تو
و اسمِ تو
که میوزید بر آن
نسیمی شور
و حالا
در جیبهای کشتیبان
سکه ها میگریستند
به انواع زبانها و لهجهها


