خفن‌ترین عروس جهان / احمد اکبرپور

1404/05/15


تقدیم به خالقان کتاب های “موفقیت در یک دقیقه”
.که خیلی‌ها را به خاک سیاه نشاندند

من اندازه‌ی صد تا گوریل انرژی داشتم. اغراق نمی‌کنم صدتا و شاید صد و ده بیست تا گوریل عذب و باکره، اما اما انرژی منفی، انرژی خانه خراب کن.
مادرم از صبح تا شب تق تق تق قالی می‌بافت و خرجی ما را در می‌آورد. من توی ایوان کوچک خانه‌ی کلنگی‌مان می‌خوابیدم و مطالعه می‌کردم. پیرزن در اتاق را محکم می‌بست که مزاحم کشف و شهودهای من نشود. مادر کار مسخره و کم درآمدی داشت و حق داشتم با رضا و رغبت به آن نگاه نکنم. چند بار که چشمم به آن افتاده بود از تاثیر انرژی منفی‌ام، گُل‌هایش خرکی توی هم رفته بودند و سر و تهش با هم جور در نمی‌آمد. ناچار شده بود آنها را نصف قیمت بفروشد.
تا قالی آماده می‌شد، می‌گفتم آهای مادر، فروختی چند تا کتاب تازه در مورد اصول موفقیت بخر. می‌گفت چشم مادر جان. جلوی چشمانم با هزار زحمت آن را روی کول می‌گذاشت و تا از در کوچک‌مان بیرون می‌رفت، دست کم دو بار می‌افتاد. من حتی از جایم نیم‌خیز هم نمی‌شدم چون اهداف بلندی داشتم. آخرین برگ کتاب‌های موفقیت که پیرزن، سال پیش برایم خریده بود را یواش یواش می‌خواندم و تا تمام می‌شدند، مطمئن بودم که کتاب‌های تازه از راه می‌رسند.
اولین بار بود که مادرم دست خالی بر می‌گشت. گره داستانی از همین جا شروع می‌شود. گفت هیچ کتاب تازه‌ای توی کتابفروشی‌ها نبوده است. گوریل‌های منفی‌ باف ذهن من به او گفتند:” دروغگو، دروغگو. از سن و سالت خجالت بکش.” تمام پول های قالی را از توی کیفِ دست‌دوزش در آورد و کنار لحافم گذاشت. گفت”: پسر گلم. قربون سواد و کمالت. باور نمی‌کنی خودت یه توک پا برو. اقل‌کم پاهات کمی نرم می‌شه. رماتیسم نگیری خدای ناکرده.” حرفش در مورد نبود کتاب تازه را تا حدودی قبول کردم اما در مورد پاها نه. من موقع مطالعه آنها را تکان تکان می‌دادم و شب ها از توی ایوان به داخل اتاق می‌رفتم پس نگرانی‌اش کاملا بی‌مورد بود.
من کتاب‌های موفقیت بی‌شماری توی خانه انبار کرده بودم اما هیچ چیز آنها به درد من نخورده بود. نه این که مطالب‌شان بد و بی‌خاصیت باشد؛ اصلا. این گوریل‌های پر انرژی منفی باف ذهن من بودند که تا اصل و اصولی می‌خواست توی کله‌ی من جایی برای خودش باز کند آن‌ها چشم بسته می‌تاختند و شاخ کشش می‌کردند. این طور می‌شد که جمله‌ها مثل شعرهای شاعران دهه‌ی هفتاد برایم پوچ و بی‌ معنی می‌شد و فِش فِش آب می‌شدند و لحافم را خیس و تیلیس می‌کردند. مادرم می‌گفت”: عزیز گلم. چارتا غلت بزن و آن طرف‌تر دراز بکش، زبانم لال افلیج می‌شوی.” نگرانی‌اش بی‌جهت نبود ولی نمی‌توانستم هم‌زمان هم غلت بزنم و هم فکر کنم. کلماتی از جنس آهن و فولاد و شاید هم محکم‌تر ،کلماتی از جنس جادو می‌توانست طلسم آنها را بشکند و مرا به آرزوهایم که داشتن زیباترین همسر جهان در بهترین خانه‌ی جهان بود برساند. البته باید می‌گفتم خوب‌ترین و زیباترین زن جهان، چون می‌خواستم مادرم پیشمان باشد تا از شرمندگی این سال ها در بیایم و اگر زیباترینِ خالی بود حتما او را دق مرگ می‌کرد و بعید نبود که چشم طمع به قالی هایش هم داشته باشد. دنبال چنین کتاب موفقیتی بودم و روزگار از من دریغ می‌کرد.
فکر می‌کنید من چند سال دارم؟ هفده هجده که بچه بازی است. برو بالا. بالاتر. نه بابا برو. آهان درست شد. البته همین امسال چهل ساله می‌شوم . هیچ عیب و نقصی هم ندارم و سالم و سرحالم. با همین کتاب های موفقیت، آدم های زیادی وکیل و وزیر شده بودند یا کلی دلار توی بانک‌ها چپانده‌اند و توی ماهیتابه‌ی طلا املت و نیمرو درست می‌کنند. توی این کتاب‌ها پر از جک و جیمزها و سوزان و مارگریت‌های سوپر خوشبخت است. تازه خیلی هایشان نمی‌دانسته‌اند مطالعه چند من است. جک گفته آسمان جل بوده؛ ولی بر حسب تصادف ربع ساعتی با انرژی مثبت به یک ویلای خدا تومنی زل زده و چهار پنج تا آه بی اختیار از او در رفته که نیم ساعت بعد فهمیده یک میلیون دلارِ تپل توی لاتاری برنده شده است. خلاصه تا قبل از غروب همان خانه را می‌خرد. سوزان نامی هم تعریف کرده بود که به دلیل واگیری فلج اطفال و آبله مرغان و… همیشه ی خدا لنگ می‌زده است و صورتش جوری پر از چاله چوله بوده که خودش هم رغبت نمی‌کرده به آینه نگاه کند اما با یک جزوه‌ی لاغر مردنی موفقیت توی چهل روز زندگی اش از این رو به آن رو می‌شود. چهل روز به آینه می‌گفته است: من زیباترین زن جهانم. خلاص. صبح ناشتای روز چهل و یکم اولین وکیل معروف شهرشان روی وبلاگش پیغام می‌گذارد و برای شام از او دعوت می‌کند. تاقبل از ظهر سه تا مهندس و چهار تا دکتر و دو تا از تاجرهای دم کلفت شهر پاشنه‌ی ایمیلش را از جا در می‌آورند ولی او محل سگ به آنها نمی گذارد چون عاشق یکی از ستاره‌های سینما بوده است. به جان تنها پسرشان ادی قسم خورده بود که ساعت دیواری داشته می‌گفته دینگ دانگ دینگ که یعنی ساعت دوازده است که بابای فعلی ادی سر خود کات می‌دهد و می‌آید سراغ لب تاپش و دعوتش می کند که بیاید هالیوود و بعدش هم شام و خنده و از این حرف ها که آخر و عاقبتش دست کم ازدواج است.
کتاب های من تمام شده بود و مادر دار قالی بعدی اش را ردیف می کرد و من به طلسم ذهن منفی بافم می‌اندیشیدم که زنگ نیم‌ سوخته‌ی در به صدا در آمد. دو سه بار خرخر زنگ بلند شد تا مادرم از توی اتاق متوجه شد. هر چند لازم نبود ولی بی اختیار خودم را به خواب زدم. مادر دست به کمر رفت طرف در.
چند لحظه گذشته بود که صدا زد”: پستچیه. یک توک پا بیا امضاء کن و بسته ات را بگیر.” نیم خیز شدم و داد زدم انگشت بزن، وظیفه ی پستچی است که استامپ همراهش باشد.
مادر بسته را کنارم گذاشت و می‌خواست برود سراغ قالی بافی‌اش که داد زدم کجا؟ چرا درش را باز نمی‌کنی؟ می ترسیدم چیز خطرناکی توی آن باشد و مشکلی برایم درست کند. به هر حال من بیست و هشت سال از او جوان تر بودم و دست و پا و چشم و کمرم کاملا سالم بودند . مادرم گفت”: چشم پسر گلم. گفتم شاید دلت نخواهد من چیزی ببینم.” و لبخند زد و تا باز کردن بسته ای که اسم من رویش نوشته شده بود کلی ذوق کرد. تا کتاب “مبانی پنج گانه ی موفقیت” یا “طلسم جادویی شکست گوریل ها” را دیدم گفتم: “دروغگو دروغگو. پس این چی بود؟” گفت”: پسر گلم، هر سه تا کتاب فروشی رفتم.”
این بار هم حرفش را قبول کردم چون مشخصات هیچ نویسنده و مترجم و ناشری توی کتاب نبود. توی این مدت آمار تمام ناشران کتاب و جزوه‌های موفقیت و تیراژ و نویسنده و مترجم و صفحه آرا و تایپست آنها را حفظ بودم. روی پاکت هم نشانی خانه را ننوشته بودند. بالاخره کتاب ویژه، همان که می‌خواستم رسیده بود. قسمت گره گشایی داستان شاید همین جا بود. گفتم چرا بیکار نشسته ای، برو قالی بباف.
با هر کلمه ای که می‌خواندم گوریل های منفی باف ذهنم یک قدم پا پس می‌کشیدند و تا جمله کامل می‌شد مثل سگ فرار می کردند و پشت مخچه یا توی شیارها قایم می‌شدند و مبانی پنج‌گانه مانند تابلوهای نئون توی کله‌ام برق می‌زدند.

– از من خوشبخت‌تر خودم هستم.
– من زیباترین همسر جهان را دارم.
– به به. چه قصر دلواز و دلگشایی.
– بهترین فکرهای جهان مال من است.
– حتی توی دستشویی بهترین کارها را انجام می‌دهم.

(تکرار: چهل و یک روز، روزی چهل بار )

ده روز اول موارد منفی بافی‌ها مثل گوریل‌ها از این‌جا و آن‌جا سرکی می‌کشیدند و دوباره گم و گور می‌شدند. تا روز بیستم، هفت هشت‌ تایشان توی دره‌ها پرت شدند و دو تایشان هم سقط شدند. روز سی و سوم جمله‌ها، از یک تا پنج، با هم دست به یکی کردند و هجوم‌شان را بیشتر کردند و سی‌ و سه تای دیگرشان را تار و مار کردند. روز چهل و یکم بود که جمله ها بر فراز تن بی‌جان آخرین گوریل جشن گرفتند و نقطه هایشان را هی بالا و پایین می‌انداختند که ابرها و غبارهای تیره‌ی منفی بافی کنار رفتند و کنگره‌های طلا نشانِ قصر و بارگاه من آشکار شدند. تا حالا هر چه قصر و کاخ توی قصه ها دیده‌اید فیک بوده است. گره گشایی اصلی همین جا بود؛ مثل این که قبلی اشتباه بود.

از توی شاه نشین رد می‌شدم که مادر را دیدم. قاه قاه خندیدم. عرض کردم مادر عزیز، سلطان غم، دار قالی توی قصر؟ و می‌خواستم سر خدمتکارها داد بزنم که نگذاشت. ” نه مادرجان. این ها از روی عادت است. این طوری من دل‌مشغول می‌شوم و بابای خدا بیامرزت با خیال راحت برمی‌گردد توی گور.” عرض کردم نور به قبرش ببارد اما مادرجان فردا من و پریانه باید عقد کنیم. به خدمتکارها امر کن دستی به سر و رویت بکشند. می‌ترسی یک وسمه و چهار تا سرخاب سفیداب ورشکستم کند. بلند شو مادر من؛ رفیق بی کلک. دار قالی را دور زدم و می‌خواستم راه بیفتم که مادرجان فرمود “: خدا را شکر که راه افتاده‌ای ، رماتیسم از تنت دور می‌شود.”
پریانه زنگ زد و گفت: “به خاطر فصل کوچ فک و فامیلش از دریا به رودخانه، عقد و عروسی با همOk؟.” گفتم، ها جان OK. کی بهتر از فک و فامیل شما؟

فردا صبح آسمان قصر عین برف سفید شده بود و صدای بال بال پریانه و فک و فامیل‌هایش توی ایوان و شاه‌نشین پیچیده بود. طایفه‌اش خیلی سنگین بود. پیشانی مادر را بوسیدم و از پایِ دار قالی کشاندمش توی ایوان. گفتم من زیباترین همسر جهان را دارم. و با اشاره‌ی انگشت، نامزدم که پیشاپیش همه فرود می‌آمد، به او نشان دادم. مادر گفت خدایا شکرت. روی سر هر کنگره و توی ایوان از فامیل‌هایشان پر شده بود. صدای چق چق چق بلند شده بود. کوچک و بزرگ بال هایشان را ;ندند و به جابالی‌ها آویزان کردند. همه عین قرص ماه بودند؛ ولی هیچ کدام مثل پری من بی‌عیب و نقص نبودند. یکی هنوز جای فلس‌هایی روی دست و پایش مانده بود و یکی سفیدی زیادش چشم را می‌زد و یکی نمی‌توانست مثل آدمیزاد راه برود و قدم‌هایش تند و کلاغی بود و گاهی انگار توی آب دست و پا می‌زد.
پریانه گفت، فک و فامیل هایش پیش از ظهر باید راه بیفتند و تا قبل از غروب به رودخانه برسند. گفتم من و مادرم حرفی نداریم، چشم، عروسی را شروع کنیم. می‌خواستم به مطرب‌ها اشاره کنم و دینگ و دانگی راه بیندازند که یواشکی گفت”: یک کاغذی بینمان باشد بهتر است، لااقل دهن پی پی‌های فضول را می بندد ok؟”. گفتم، ها جانok، پاک فراموش کرده بودم. امر کردم به کاتب که فی‌الفور قباله را حاضر کند. مادر پریانه پرید جلو و گفت”: ان شا ا… که زندگی تان از صد تا اقیانوس پر برکت تر باشد” و یواش گفت”: برای محکم کاری چند نکته هم من اضافه می کنم ok؟. ” گفتم، ها جان ok. کی بهتر از شما و پریانه.
آنها مثل فرفره دور من و پریانه می‌چرخیدند و هر بار مرواریدی اندازه‌ی کف دست پیش پایمان پرت می کردند. گفتم، مادرجان، سلطان غم، چهل تاییش مال تو؛ اندازه‌ی زحمت های چهل سال. مادر گفت”: من به شوق تو این همه قالی می‌بافم. خدایا شکر. “
بیچاره سفیدی زیاد چشمش را از سو برده بود. پریانه گفت”: می‌دانستی پیش ما، مادر شوهر خیلی بهتر از مرواریدهای ده دوازده کیلویی تازه صید شده است؟” گفتم، ها. از متانت شما دور نیست.
فک و فامیل هایش چق چق چق بالهایشان را پوشیدند. گفتم پریانه، آشپزها غیر از مرغ و کباب و فسنجان، ده دوازده نوع غذای دریایی تدارک دیده‌اند؛ دو سه تا لقمه که وقتی نمی گیرد. گفت:” من و فک و فامیل‌هایم جز تو دریا و رودخانه لب از هم وا نمی‌کنیم، ما به یخچال و فریزر اعتماد نمی‌کنیم.” گفتم این همه غذا را چه کار کنم؟ ولی او هم چق چق چق بال‌هایش را پوشید و گفت یک توکِ پا تا رودخانه می‌رود و چیزی می‌خورد و برای شروع زندگی مشترک تا گرگ و میش یا یک هوا دیر و زود خودش را می‌رساند.
بیچاره کمی هم اوج گرفته بود؛ ولی تا گفتم پری، برگشت. گفت”: جان؟” گفتم مواظب خودت باش. در واقع می خواستم بگویم مواظب رفتار خودت باش ولی زبانم نچرخید. او حتی توی آسمان هم که از ناچاری تند تند بال می‌زد، زیباترین عروس جهان بود.
بوی کته‌ی مادر قاتی بوی عود و عنبر توی کاخ شده بود. گفتم مادر جان، رفیق بی کلک، تو
آشپزخانه اندازه‌ی لشکر یاجوج و ماجوج غذا پخته‌اند. می‌گوید بیا پسرم، غذا روی زمین نمی‌ماند.
دو بشقاب کشیده است و ماست و خیارِ نعنا زده هم کنارشان گذاشته است، اندازه ی دو تا کف دست هم نان سنگگ تازه. هنوز کمی فکرم به کباب و مرغ و فسنجان مشغول است. برای چند لحظه چنان تمرکزی می‌کنم که تمام اصل و اصول‌ها را ناک اوت می‌کنم.
می‌پرم و پیازی را بر می‌دارم و با مشت دو کپه می‌کنم. می‌گویم ننه ایول داری، به شرفم نوکرتم.
مشت مشت نان و ماست و کته را قاتی می‌کنم و می‌فرستم توخندق بلا. می‌گویم ننه دو سه تا گونی خالی تو بساطت داری؟ می‌خندد و می‌گوید مگه تو بساط خدمتکارا پیدا نمی شه؟ می گویم دمت گرم ، داشتیم ننه؟

کتاب ها را دسته دسته توی گونی ها می‌چپانیم. مادر می گوید”: این همه قورباغه و خرچنگ این جا چه می کند؟” می گویم همه‌شون رو باید قورت بدم و یک باره تو کوچه بالا بیارم.
موفقیت در سه سوت. تاجر موفق. مدیر موفق.آبدارچی موفق، سگت را قورت بده، قورباغه ات را بخور، اصولِ ده بیست چهل و … گانه‌ی موفقیت. آیین پول‌یابی، همسریابی، خانه‌یابی، چیزیابی. سه تا گونی را پر کرده‌ایم و زورتپان جای یکی دیگر می‌شود. ننه می‌گوید “این هم تتمه‌ش.” اصول پنج‌گانه یا طلسم شکست گوریل‌های منفی‌باف هم می‌تپانم رو سر بقیه. با خودم می‌گویم صد رحمت به گوریل. و بلند می‌گویم ننه، اگه بی‌خیال قصر نمی‌شدم، پری هر روز خدا یه توک پا می‌خواست بره تا رودخونه و بیاد. فکر کرده من پَپه‌م. از کجا معلوم کجاها می‌ره و با کی می‌پره و می‌گپه؟
ننه می‌گوید:” حالا می‌خوای چی کار کنی؟” گونی اول را روی کول می‌گذارم. می‌گویم، ننه من دو تا لیسانس و سه تا فوق لیسانس دارم. تازه صافکاری و آرایشگری بلدم و مثل آب خوردن شعر نو می‌گویم. گور پدر گوریل و پری و قورباغه. می‌گوید حالا چرا فحش می‌دی؟ خوبیت نداره.”
سه تا گونی را می‌گذارم توی کوچه کنار سطل گنده‌ی آشغال و در را محکم می‌بندم. می‌پرم و مادر را توی آغوش می‌گیرم. می‌گویم ننه من موفق شدم. من مثل شخصیت‌های داستانی، ابتدا درگیر ماجرا و گره افکنی و بعد گره گشایی شدم و یک جور باحالی متحول شدم و برای نتیجه گیری هم می‌بینی که خوشبخت شده‌ام. ننه می‌گوید”: خدا را شکر که راه افتادی. من به عشق تو این همه قالی می‌بافم.”
گرگ و میش یا یک هوا دیر و زودتر است که صدای جیغ و ویغی با صدای مادر قاتی هم می‌شوند و من دارم شعر نو می‌گویم. تا پنجره را باز می‌کنم صدای پریانه می‌پیچد توی اتاق”: برو کنار عجوزه. پیش ما پریزاده‌ها ، مادرشوهر مثل خزه و جلبک است.”
غیرتی می‌شوم و می‌پرم بیرون. پریانه نوک بام نشسته است. داد می‌زنم پری خانوم گه خوردم. غلط کردم؛ از من بدبخت‌تر خودم هستم. میمون از خودم و زنم جذاب‌تر است. چه می‌دانم. من توی بهترین جاها، بدترین کارها را می کنم. و درست توی همین شرایط بحرانی فکر نوشتن کتاب اصول موفقیت وارونه به ذهنم می رسد. من می‌توانستم بشریت را از عوارض موفقیت با ذکر ماجرایی واقعی آگاه کنم و بساط قورباغه ها و پری ها و گوریل‌سانان را تخته کنم. گفتم ننه کمکم می کنی؟ گفت” پسر مگه ناشر جماعت حق التالیف می‌ده؟ اینا فقط می‌چاپن” گفتم نشر “…” بدک نیست . ظاهرا مدیرش حق یتیم و نویسنده و قطع نخاعی را نمی‌خورد. گفت” ببینیم و تعریف کنیم.” در واقع یک جورهایی قبول کرده بود. اشاره کرد به نوک بام. “فعلا بالا را بپا”
گفتم، پری خانم من که هنوز دستم به بال شما نخورده است ،بیا برویم دادگاه خانواده طلاق توافقی بگیریم. از توی جیب پیراهن یراق و پولکی‌اش که هنوز قطره های آب از آن شره می‌کرد قباله‌ی ازدواج را در آورد. گفت من حق قانونی‌ام را می‌خواهم نه کم نه زیاد. مادر یواشکی گفت”: چند بار با خودش ببره تو آب تمام نوشته‌هاش پاک می‌شه.” بال بال توی حیاط فرود آمد. قباله را گرفت تو صورت مادرم و داد کشید”: خزه خانم ،WATER PROFE .افتاد؟” و رو کرد به من که جلمبر خان، مگه معنی عندالمطالبه رو نمی‌دونی؟ می‌خوای مامور بیارم خشتکتُ جرواجر کنن؟

گفتم، نه نه. هرچی تو خونه هست مال تو. پرید توی اتاق و همه‌ی چیزها را زیر و رو کرد.
مهریه‌ش یک تور دریایی دور تا دور اقیانوس بود با هزار و سیصد و پنجاه و نه مروارید تازه صید شده‌ی ده دوازده کیلویی. ( بر اساس سال تولدش.) و نکته ای هم مادر پریانه اضافه کرده بود که چندان جنبه‌ی اجرایی نداشت ؛ داماد روزی ده مرتبه بگوید من بهترین و زیباترین مادرزن جهان را دارم.
فقط قالیچه ی مادرم که تازه تمام کرده بود، روی کول گرفته و بیرون آمد. گفت”: بقیه ش وقتی حق التالیف گرفتی. افتاد؟”
گفتم ننه بیا ببین با قالی چه با حال پرواز می کنه. از همان پشت دار قالی گفت”: فدای سرت ننه. خدا را شکر که راه افتادی.”