1404/04/24
ها ای تو
که از ریا به کهکشانها سر گذاشتی.
ها، ای تو
که در سفینهات، مسافر قاچاق کردی.
ها، ای تو
که حتی وقتی به زمین برگشتی، در اقیانوس پی نهنگ گشتی
ها، ای تو
که بی هیچ ذکری، کفترها را پر دادی.
ها، ای تو
که خانوادهات را از یاد بردی.
ها، ای تو
که دیشدیش کردن را به دفتر مشق ترجیح دادی
ها، ای تو
که گذاشتی بستنیات در گرمای تابستان شل شود؛
آب شود، و تو همچنان از زیر آفتاب بلند نشدی
حکمات آمده؛ آماده شو
برای اعدام در ملأ اسباببازیهایت.
⸻
بخش دوم: شهادت اسباببازیها
بله، ایشون
همان که سر ما را وصله زد به پای هم
بله، ایشون
همان که بی هیچ گذشتی، ما را اینور و آنور انداخت.
بله، ایشون
همانکه نه تنها با ما بازی، که عشقبازی میکرد.
بله، ایشون
همانکه شبها هم نگذاشت ما سری به بالش بگذاریم.
بله، ایشون
همان که وقع ننهاد و به در و دیوار کوبید؛ بی هیچ مرهمی.
بله ایشون
همان که نه خودش، که مادرش ما را از اینور و آنور جمع میکرد.
بله، ایشون
همان که هنوز هم با ما دیشدیش میکند.
گوشهایمان پر از دیشدیش است.
بخیههایمان لختهای از چسب قطرهای است.
جایگاهمان نامحترم است.
کوک ما دارد در میرود
زودتر محاکمهاش کنید.
⸻
بخش سوم: دفاعیه متهم
دستهام پر از زخمیست
نه از بازی، از کارخانه
وقتی شرکتها در ساختشان، گوشهها را تیز میگذارند
از لبههای تیز زیبایی
دستهام پر از زخم و پینهست
وقتی شرکتها و کارخانهها، زیباترین موجودات را طوری میسازند،
که نتوانم آنها را از دل بِکنم
که نتوانم آنها را به زمین بگذارم
دستهام پر از زخمیست
وقتی با تخیل من پرواز نمیکنند
و من مجبورم،
به هنگام زمین افتادن بگیرمشان
و نزاعی میان من و جاذبه شکل بگیرد.
قلبم پر از خشم و کینهست
از کهنه شدن آنها.
قلبم پر از خشم و کینهست
از فاصله مدرسه تا خانه.
قلبم پر از خشم و کینهست
وقتی که مادر،
بهخاطر نمرات پایینم در فیزیک و نجوم و زیست و جغرافیا
آنها را از من پنهان میکند.
مادرم نفهمید.
من درسم را بهتر از همه یاد گرفتهام
فرا گرفتهام
گر گرفتهام
درس من
گر گرفتن است.
من معصومم
من بیگناهم
من بازی را بلدم
نگاه به حاشیه کتابها کنید.
تک تکشان را نقاشی کردم.
شاهدم مادرم
(پی مادرش نگاهش خالی میماند)
امروز اینجا نیست.
اما من هنوز…
(صدای هجوم عروسکها. صدای چکشهای پیاپی. همه چیز ساکت میشود. عروسکها کنار میروند. جا دست و سر و پا و چشم و گوش متهم در اندامش تغییر کرده.)
لعنت به همهتان
بیانیه نهایی: من هنوز بازی را دوست دارم. حتی اگر قلاده دور گردنم باشد، مثل سگ بازی میکنم. اگر به ضریح بسته شوم، مثل مجانین بازی میکنم. اگر هم زیر قبر بروم، به طبع مردگان بازی میکنم. با فرشتگان و خدایان بازی میکنم. با شیاطین و افسردگان بازی میکنم. در بهشت و جهنم بازی میکنم. حتی اگر محکوم شوم و حکمم اعدام باشد، با چوبه دار بازی میکنم.


